دل
غلام همت آنم که زیر
چرخ کبود
ازآنچه رنگ تعلق
پذیرد آزادم
غلام همت آنم که زیر
چرخ کبود
ازآنچه رنگ تعلق
پذیرد آزادم
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت توتمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده در دست گلایل دارد
تا به کی یکسرو یکریز نبای شب و روز
ماه مخفی شذنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هرچه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سوی ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت تنها
تکیه بر کعبه بزن کعبه تحمل دارد
میوه درخت
میوه اگرآب , مزه وخاصیت دارد ازریشه است نه
تنه ودرخت ،اگرچه به ظاهر میوه راازشاخه می کنندولی
در حقیقت شاخه وتنه پستچی ریشه هستند دیگرا ن
هم اگر محبتی میکنند مثل یک پستچی عمل می کنند
یک پستچی که نامه را درخانه شما می آورد از خودش
نیست بلکه یک واسطه است البته باید نسبت به آن
قدر دان بودبنا براین ازاین به بعد اگر کسی برایت کاری
انجام داد از خدا ممنون باش اگر رفتی به صافکاری
ودیدی ماشینت را خوب درست کرده اند از خدادممنون
باش البته تقدیر دیگران هم فراموش نشودولی ریشه
خدا است ودیگران شاخه هستند
م.ر
اگر دردل شب از درون کلبه واتاقکی فانوس روشنی باشد حتما از دریچه آن نیز نوربیرون می زند
نه تاریکی خدا هم نوراست اگر اودردل ما حضور داشته باشد از دریچه دهان ما حرف ای نورانی بیرون می آید نه حرف های گزنده ونیش دار
م.ر
رضا شوی ، غصه نداری
کسی که از خداوند رضا باشد ديگر کارش تمام است. آيا اوديگر حسابی دارد؟
بَعدُ الرِّضا لا سَخَط. بعد از رضا ديگر آفتی نيست ورضا اگر از يقين بالاتر نباشد کمتر نيست. رضا از آثار و نشانه های يقين است.کسی که رضا به دريا زد و رفت به رِضوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَر.آيا ديدی که قرآن چه ميگويد؟ ميگويد بهشت اينطور و آنطور است.بعد ميفرمايد بهشت را ول کن،رِضوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَر.آن بهشتی که نامش رضوان است بزرگتر است.
رضوان يعنی رضای خدا ازعبد و رضای عبد از خدا. هردو يکی است.منتهی ناچاراً ما دوبار ميگوييم. يک بار ميگوييم عبد از خدا راضی شود، يکبار هم ميگوييم خدا از عبد راضی شود. درحالی که هردو يکی است.
از خدارضا باش! مردم يک چيزی هم از خدا دستی ميخواهند تا از او راضی شوند. آيا چنين نيست.؟ همه اينطور هستيم. ما چقدر بدهيم تا ازخدا رضا شويم؟ اصل کاری آنجاست. اما بنی آدم از همه چيز راضی ميشود و تنها از خداست که رضا نميشود. مرتب آخ و اوخ ميکند.
از قضا هرجای ديگری هم که راضی نمی شوی از دست خداست که راضی نميشوی. هرکس از خدا رضا شد مثل آب روان است. همه او را ميخورند. همه او را می نوشند و لذت ميبرند. کسی که از خدا رضا شد ديگر سخط نيست، غصه و هجران نيست.
بَعدُ الرِّضا لا سَخَط.
يک حالی داشتم مرتب خودم را حفظ ميکردم. ميگفتم نخير، اين جور نيست، آن جور نيست. حالا که رضا شدم، اوراق شدم.اصلاً چهارچوب بدن من ديگر نيست. هرتکه اش يک جا رفت. نگاهش کن! نگاه کن يک بدن را که وقتی رضا می آيد در همه ی دستگاه ممکنات پخش ميشود. لذا ديگر چيزی نداری که نگهداری کنی- يعنی لازم نداری. تا رضا رسيد خودت را ميبازی.
داماد شب عروسی اين همه خرج کرده است، زير قرض رفته است،چقدر پول داده اند، صيغه خواندند، مراسم گرفتند،اما زن هنوز رضا نيست. اخمش را اين طرف و آن طرف ميکند،ميخواهد رضا شود.مرد هرچيز ديگری هم که دارد ميدهد. پول،انگشتر، وقتی رضا شد ديگر هيچ چيز لازم نيست. هرچيزی را هم که داده بود ميگويد بيا مال خودت. من مهر نمی خواستم.اول ميخواست. اما همين که رضا شد مهر و همه چيز ديگر را ميبخشد.
اين تازه مال دنياست. آخرت خيلی بالاتر است. همين که رضا شد در آسمان و زمين هيچ گردنه ای پيش پای او را نميگيرد. چون رضاست و مافوق رضا هيچ چيز نيست. نه ميخواهد چيزی بگيرد و نه ميخواهد چيزی بدهد، تا کسی مانع او بشود.
لا يَملِکُ لِنَفسِهِ نَفعًا وَ لا ضَرّاً.
نه احتياج دارد نفعی به کسی بدهد و نه اينکه ضرری از کسی به او ميرسد. کسی که رضاست اوراق شده است. قطره ای بود که به دريا افتاد و دريا را قبول کرد. قطره که بود از دريا ميترسيد. بلکه نه! ميگفت من آبم. يعنی چرا به دريا بروم؟ نميدانست دريا هم آب است. تا فهميد ، به دريا افتاد.
مومن مثل ماهی است که وقتی به دريا ميرسد از دست شخص به آب می جهد. هيچ نميگويد من چهار انگشت ماهی، در اين اقيانوس که اگر کشتی يکسال در آن سفر کند به جايی نمی رسد چه خواهم کرد، در آب ميجهد. مومن هم اين طور است. آنقدر رضای خدا را دوست دارد و آنقدر محبت محبوب را دوست دارد، مثل يک ماهی می ماند که به آب رسيده است. ماهی دست کسی است که او را از آب گرفته است،اما تا دريا را می بيند درون آب ميپرد . مخصوصاً اگر او را کمی هم شل گرفته باشند . درون آب ميپرد. هيچ نميگويد به دريايی افتاده ام که حد ندارد. کيفش به راه است و آفت ندارد. همه جا ميرود و همه جا ميگردد. ذکر خدا مثل آب است و مومن هم تشنه است، ذکر خدا مثل آب نيست،خود حقيقت آبهای عالم است. مومن که به اين آب افتاد سير ميشود 1
به غبار خاک پای تو ای عزیز ترین
که بی تو در صحرای دنیا سرگردانیم
گرنیایی حقیر می میریم
سلام
میدانم که هیچ وقت من را فراموشم نمی کنی خدایا تنهای تنهایم
هیچ رفیقی نمی بینم که همیشه هوای من را داشته باشد
همه مصنوئی وحسابگر شده اند خدا جون از تنهایی دارم می میرم
خدا ما هم یک زمانی برای خودمان کسی بودیم ما از آنهائی بودیم که
نماز جماعت ترک نمی شد دعای کمیل ترک نمی شد یادش بخیر
دوشنبه ها دعای توسل یادش بخیر در اولیا دعای توسل حالی پیدا می کردیم
که الان اگر صد تا دعای توسل تا آخر بخوانیم از آن حال ها دیگر خبری نیست
که نیست خدایا چه خاکی بر سرمان شد چرا هدفهایما ن عوض شد
میدانم مقصر خودم هستم لعنت بر این مال دنیا که فریبمان داد
به قول ادوستان اگر خوبش که ماهستیم هزران هزار دروغ
در یک معالمه می گویم برو به آخرش که دیگه چه خبره خدایا می دانم
که من فراموش نکرده ایم ولی می گویم، که ما از بچگی تورا به کریم
بودن رحیم بودن وامثال این صفتها می شناسیم خد یا تورا به کرمت قسم
با من آن چنان کن که خود شایسته اش هستی نه اینکه من لیاقتش را دارم
زیرا من لیقات هیچ چیز را ندارم خدایا ابتدا گفتم که هیچ رفیقی
ندارم جز تو گفتم که همه مصنوئی شده اند وبی معرفت خدایا شایدهم
من خیلی گند شده ام و هیچ کس حال تحمل مرا ندارد اما می دانم
وایمان دارم که شما مرا تحمل میکنید چونکه به هزران هزار دلیل من
اگر یک اپسیلون به سوی تو حرکت کرده ام تو هزاران هزار قدم به
سویم آمده ای خدایا اما من یک رفیق دیگر نیز داشته ام که خیلی
رفیق فیکس بود ومن همیشه ادعا می کردم که عاشق او هستم
واو خیلی با معرفت بود وهمچنا ن با معرفت هست وهوایم را
خیلی داشت ودارد زیرا من سفارش کرده مادرش بودم اما خدا آنقدر
گندشده ام که دیگر با او بودن حس نمی کنم خدا میدانم قص
ه ما شبیه مثال گر گدا کاهل بود تقصیر صابخانه چیست
اما خدا شما وساطتی کن بین گناهان من ودل او خدا کمکم کن
ابتدا به تو وسپس به او نزدیک شوم آری آن دوست که گفتم
مهدی زهرا(س ) است خدایا ظهورش نزذیک کن
بشنو دعايم را هنگامى كه تو را خوانم و بشنو
صدايم را هر گاه تو را صدا زنم و رو به من كن هرگاه با تو راز گويم زيرا من به سوى تو گريختم و پيش رويت
ايستادم در حال بيچارگى و فروتنى به درگاهت و اميدوارم ثوابم را كه در پيش تو است
و تو آنچه را من در دل دارم مى دانى و حاجتم را آگاهى و از نهادم باخبرى
و سرانجام كار و سرمنزل من بر تو روشن است و نيز آنچه را مى خواهم از گفتارم بدان لب گشايم و آن طلبى
را كه مى خواهم به زبان آرم و اميد آن را براى سرانجام كارم دارم ، اى آقاى من مقدّرات
تو بر من جارى گشته در آنچه از من تا آخر عمر سر زند چه از كارهاى پنهانم و چه آشكارم و بدست تو است نه
به دست ديگرى كم و زياد شدن و سود و زيان من خدايا اگر توام محروم كنى پس كيست
كه روزيم دهد و اگر تو خوارم كنى پس كيست كه ياريم دهد خدايا پناه برم
به تو از خشمت و فرو ريختن عذابت خدايا اگر من شايستگى رحمت تو را ندارم
ولى تو شايسته آنى كه از زياده بخششت به من احسان كنى خدايا خود را چنان
مى نگرم كه گويا در برابرت ايستاده و آن توكل نيكويى كه بر تو دارم بر سر من سايه افكنده و تو نيز آنچه را
شايسته آنى درباره من فرموده و مرا در سراپرده عفو خويش پوشانده اى خدايا اگر بگذرى پس كيست
كه از تو بدين كار سزاوارتر باشد و اگر مرگم نزديك شده و عملم مرا به تو نزديك نكرده من به ناچار قرار مى دهم
اقرار به گناه را وسيله خويش به درگاهت خدايا من بر خويشتن ستم كردم در
آن توجهى كه بدان كردم پس واى بر او اگر نيامرزيش خدايا پيوسته در دوران زندگى نيكى تو
بر من مى رسد پس نيكيت را در هنگام مرگ نيز از من مگير خدايا من چگونه ماءيوس شوم از اينكه پس از مرگ مورد حسن
نظر تو واقع گردم در صورتى كه در دوران زندگيم جز به نيكى سرپرستيم نكردى خدايا
برای مشاهده بقیه متن روی ادمه مطالب کلیک کنید
بارالها...
به هر ريسماني که آويختيم بريد... به هر شاخهاي که نشستيم شکست... و بر هر ستوني که تکيه زديم، افتاد... تنها تويي که حق محبت را تمام و کمال، ادا ميکني... به ما هم الفباي محبت بياموز...
خدايا...! از آن زمان که شنيديم محبوبمان، ناشناس در ميانمان ميگردد و در همين هوا تنفس ميکند...، و وقتي ظهور ميکند همگان ميگويند که ما پيش از اين او را ديدهايم...، به همه سلام ميکنيم...
شايد که لااقل پاسخي هرچند به ناشناس از او بشنويم...
اي خدا تا کِي ما چشمبسته بمانيم و او ناشناخته بماند....؟

السلام عليک يا بقيه الله في ارضه
آقاجون بيش از هميشه جاي خاليتون حس ميشه...
فرجي مولا....
يا صاحب الزمان ادرکني...
عمري است که ما از حضور او جا مانديم -:-:- در غـــربت ســـرد خــويش تنــها مـانديم
او منتـظــــر مــاست که ما بـــرگـــرديــم -:-:- ماييــم که در غــيبت کـبــــري مـــانديـم
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
نظرشمادرباره حلال بودن یاحرام بودن تسهیلات بانکی چیست؟
بعونه
بدترین وخطرناکترین کلمات این است که: همه این جورند (چی)
جمهوری اسلامی ≠ حکومت اسلامی
جمهوری اسلامی←حکومت اسلامی
با عرض پوزش به علت وقفه طولانی که در به روز کردن وبلاگ پیش آمد
می خواهم درمورد تفاوت بین جمهوری اسلامی وحکومت اسلامی بنویسم یک دیدگاه غلط که بین عدهای از مردم وجود دارد این است که فکر می کنند جمهوری اسلامی یعنی همان حکومت اسلامی در صورتی که جمهوری اسلامی سعی میکند به حکومت اسلامی تبدیل شود و می خواهیم چند مورد را بررسی کنیم که ببینیم با توجه به اینکه اکنون سی سال از انقلاب می گذرد ما چقدر توانسته ایم به سوی اهداف حکومت اسلامی حرکت کنیم البته شاید در بعضی مواقعه پسرفت هم کرده باشیم یک نمونه از مسائل مهم که به نظر بنده باتوجه به تاکید فراوانی که قرآن کریم نیز برروی آن دارد وریشه همه فسادها ازجمله فسادهای اجتماعی، و...است مسئله حلال یا حرام بودن کسب مردم یک جامعه است که متاسفانه در جمهوری اسلامی با توجه به وجود رباهای قانونی که توسط بانکهای اسلامی که قانون وپایه آن از غرب گرفته شده است در حکومت اسلامی با توجیه های مختلف دارد به جامعه تزریق می شود بعد بچه های ما با این پول رشد می کنند ووارد جامعه میشوند و از آنها انتظار داریم ازالگوها وعقاید غربی پیروی نکنند آقایان نمی شود ازالوگوهای آنها کپی برداری نکنند چون با با پول آنها بزرگ شده اند وتبعا پیرو آنها خواهند شد وهزاران بلای دیگر نیز بعلت ربا خواری بر سرمان خواهد آمد نمونه آن همین خشکسالی یا مرگ زود هنگام جوانان از طریق مصرف انواع اقسام داروهای روان گردان، یا مواد مخدرو... عده ای از جوانان از نظر جسمی میمیرند وعده بیشترشان از نظر روحی مرده اند باید حقایق را پذیرفت تها جم فرهنگی ظاهرا از طریق اینترنت واین جور چیزها در جوانان تاثیر می گذارد ولی درواقع ازطریق همین نظام اقتصادی که ازاوایل انقلاب وارد مملکت کرده اند تاثیر خود را گذاشته است وتازمانیکه کسب حلال به معنای واقعی در مملکت ما رواج پیدانکند کار فرهنگی کردن واین قبیل کارها سنگ در حاون کوبیدن است
واما یک داستان که حاج شیخ حسن انصاریان نقل می کرد ( ایشان می گفتن که یک پدر بزرگ مادری داشته اند که کاسب بوده اند زمانی که اولین بانک می خواست در منطقه ای که پدر بزگ ایشان زندگی میکردند افتتاح شود از ریش سفید های بازار دعوت به عمل میآید که در افتتاح آن بانک شرکت کنند که از پدر بزرگ ایشان نیز دعوت می شود ودر برگ ها نوشته شده بود که بانک به افراد معتبر پولی به امانت میدهد که بعد از یکسال مقداری اضافه تر از مقدار اصلی تحویل میگیرد ایشان وقتی این مسئله را متوجه می شود آن را باامام جماعت آن منطقه در میان می گذارد وبه ایشان می گوید که من دیگر در بازار این شهر کاسبی نمی کنم چون پول مردم آن به حرام قاطی شده است وبه امام جماعت مسجد می گوید که هرچه روزه ونماز برای شما میرسد بدهید به من تا من از این طریق امرار معاش کنم ) یعنی تا این اندازه حساس بوده اند حالا ما در این وضع کنونی نمی خواهد تا این اندازه احتایاط کنیم ولی می توانیم خودمان حداقل از این بانکها وام ربایی نگیریم
اما چند نکته در مورد حرمت ربا
1 روایت است که حرمت ربا چندین برابر زنا با محارم است
2 درروایت دیگری عقوبت ربا و تبعیت از کافر را باهم یکی دانسته اند که متاسفانه هر دو در جامعه مسلمین اعم از شیعی وسنی وجوددارد نمونه بارز تبعیت از کافر در عربستان است که همه امورشان دست آمریکای جنایتکار است ونمونه ربا که در بانکهای ایران
اما آنچه که در تحقیقات اندکی که بنده در زمینه استفاده از این بانکها که عده ای استفاده از آن را صحیح میدانند بدست آوردم این است که این صحیح بودن زمانی که اظطرار ایجاد شود. ان هم فقط به اندازه رفع اظطرار ونه بیشتر واظطرار را اینگونه تعریف کرده اند مثلا زمانی فرزند کسی مریض باشد ویا این قبیل مسائل نه عوض کردن مدل ماشین یا درآمد بیشتر ویا لوکس کردن خانه و...
در نتیجه علت تفاوتی که بین جوانهای رژیم سابق که این انقلاب را به وجود آورده اند و بچه هایی که در زمان بعد از انقلاب رشد کرده اند که می رونند شیطان پرست وهزار کوفت دیگر می شود این است که در قبل انقلاب اکثر مردم استفاد ه از وام یا مضاربهای بانکی حرام می دانستند واز آن استفاده نمی کردند وفرزندانشان می شد شهید زین الدین ، شهید باکری وامثالهم وفرزند اینها می شود فلان معتاد، فلان کرکی و... پس می شود گفت که انقلاب از نظر عمرانی ، لوله کشی آب در روستاها ، اضافه شدن مشترکین همراه اول وبه تبع آن در آمد هنگفت مخابرات و... پیشرفت خوبی داشته است اما از نظر روحی ومعنوی مردم پسرفت کرده است
1 سپتامبر 1961
من مسئوليت تام دارم كه در مقابل شدايد و بلايا بايستم، تمام ناراحتىها را تحمل كنم، رنجها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را براى ديگران روشن كنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقيقت را سيراب كنم.
اى خداى بزرگ، من اين مسئوليت تاريخى را در مقابل تو به گرده گرفتهام و تنها تويى كه ناظر اعمال منى و فقط تويى كه به او پناه مىجويم و تقاضاى كمك مىكنم.
اى خدا، من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا كه دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگدلانى كه علم را بهانه كرده و به ديگران فخر مىفروشند ثابت كنم كه خاك پاى من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيرهدلانِ مغرور و متكبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضعترين و افتادهترين فرد روى زمين باشم.
اى خداى بزرگ، اينها كه از تو مىخواهم چيزهائيست كه فقط مىخواهم در راه تو بهكار اندازم و تو خوب مىدانى كه استعداد آن را داشتهام. از تو مىخواهم مرا توفيق دهى كه كارهايم ثمربخش شود و در مقابل خَسان سرافكنده نشوم.
من بايد بيشتر كار كنم، از هوى و هوس بپرهيزم، قواى خود را بيشتر متمركز كنم و از تو نيز اى خداى بزرگ مىخواهم كه مرا بيشتر كمك كنى.
تو اى خداى من، مىدانى كه جز راه تو و كمال و جمال تو آرزويى ندارم، آنچه مىخواهم آن چيزى است كه تو دستور دادهاى و مىدانى كهعزت و ذلت به دست توست و مىدانم كه بىتو هيچام و خالصانه از تو تقاضاى كمك و دستگيرى دارم.
برگرفته از کتاب خدابودودیگر هیچ نبود